اخبار

فصلی در شرح احوال ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی

  • 11/14/2016 9:04:00 AM
  • Return

 ابجد دبستان عشق، قل هو الله و احد است نه تعداد بزرگی های اَب و جَد. به سهل ترین اعتباری از مراتب عالم ظهور چشم همّت نباید دوختن و به افسرده ترین شراری از کانون محفل شعور، چراغ فطرت افروختن...

احوال دیگران ز چه بر خود فزوده ای

بیدل، ز خود بگو که تو هم کم نبوده ای

عالم تمام عرض پیام خود است و بس

ای شوق ! ناله ای که چه از خود شنوده ای»

چهار عنصر / بیدل دهلوی



ابوالمعانی میرزای عظیم آبادی عبدالقادر بیدل دهلوی، شاعر بزرگ زبان فارسی، در سال 1054 ق در شهر عظیم آباد از ایالت پتنه به دنیا آمد. پدرش ـ عبدالخالق ـ سپاهی بود و صوفی مشرب. نام عبدالقادر گیلانی ـ سر سلسله صوفیان قادری را بر فرزند نهاد.

خلیل الله خلیلی در کتاب فیض قدس آورده است: نام وی را تذکره نگار سنین و شهور در عداد کسانی می نویسد که در این طایفه همتای آنها تا هنوز از شمار انگشتان تجاوز نمی کند. دانشمندی که سیر فکر وی هر کسی را آسان میسر نیست و چون کوهی است عظیم و رفیع که به قلل آن به دشواری می توان راه یافت. او خود گوید :

معنی بلند من، فهم تند می خواهد

سیر فکرم آسان نیست کوهم و کتل دارم

بیدل هنوز کودک بود که پدرش درگذشت. مادر او را به دبستان فرستاد. خلیلی نوشته است: تا ده سالگی به آموختن صرف و نحو و قواعد عربیّت و ادبیات فارسی همت گماشتو ولی چون مشیت الهی بر ان بود که این شاگرد دبستان فطرت به تنگنای جدلیان از پای نیفتد و در شهربند الفاظ از ادراک معانی باز نماند و قیل و قال مانع وجد و حالش نشود به قول خودش مشغول کتاب کائنات شد. فیض حقیقی استاد وی، تتبع در احوال موجودات درس وی و تماشای بدایع کائنات سبق وی گردید. بیدل در چهار عنصر نوشته است: « به هر مجمعی که نظر باز کردم، آن را دبستان تکمیل خود دیدم. به هر حرفی که گوش انداختم از آن معنی هدایت خود فهمیدم. با داشتن استعداد موهوب از هر نکته اسرار کتابی را دریافتم و با ادراک دقیقی که خدا به من بخشایش مرده بود از هر نقطه رموز دفتری را واشکافتم و امنون که چهل و یک سال از عمر من می گذرد همان نقش تسلیم سرلوحه نسخه جبین من است و همان نقد رضا سرمایه جیب آستین.»

هوش اگر باشد کتاب و نسخه ای در کار نیست

چشم واکردن زمین و آسمان فهمیدن است

عبدالقادر پس از یتیمی، در سایه حمایت عمّش میرزا قلندر، رشد کرد. او تحصیلات سنتی مدرسه ای را به اشارت میرزا قلندر رها کرد و به شاگردی اهل تصوف و مجذوبان عصر در آمد.

در کتاب فیض قدس نوشته خلیل الله خلیلی درباره دوران کودکی بیدل آمده است: بیدل از اوان کودکی میل به ادعیه و تعویذ و عزیمت داشت. از گفته های او بر می آید هنوز کودک بود و زشت و زیبا را نمی شناخت و نو لب به گفت و گو باز کرده بود و سخنان او چون زبان شمع شیوا ولی نامفهوم بود و چون تلاش موج تازه به جولان شوق در آمده بود، در آن هنگام نیز اگر یکی از خویشاوندان او بیمار می شد افتان و خیزان بر بالین او می شتافت و به تقلید عزیمت خوانان لب می جنبانید و دست بر روی آن می کشید و تعویذ گردان خود را حمایل او می نمود و هر چند مردم آن را به بازی می گرفتند خداوند شفا عنایت می کرد. رفته رفته این کار موجب اشتهار بیدل گردید و چون اندک سواد به هم رسانید دعایی را که از شیخ کمال به وسیله میرزا قلندر شنیده بود کار بست و در روزی که با طفلان کوی به خاک بازی می پرداخت بدین وسیله زنی را از همسایگان تداوی نمود و ایم امر مایه شگفتی و حیرت همگنان گردید. خود او در این باره گوید:

شوخی رعد از طنین پشّه دام حیرت است

ذره و اظهار خورشیدی مقام حیرت است

ناله ای کز ساز موهوم نفس آید به گوش

هوش اگر محرم نوا باشد پیام حیرت است

چون این داستان به سمع شیخ کامل رسید کتابی به وی عنایت کرد که شامل بر شگفتی ها و نوادر این فن بود و بیدل را بشارت داد و تشویق نمود و گفت با خبر باش که طالعت سلیمانی نظر است و نفست عیسوی اثر. هر چه مشغول آن شوی مبارک باد و از این اعمال به هر چه دست زنی فضا حقیقی یاری ات کناد.

میرزا قلندر، بیدل را بشارت داده بود که چون سید ابوالقاسم ترمذی تاریخ تولد وی را فیض قدس یافته، یقیناً استعدادی در وی موجود است. بیدل در چهار عنصر می گوید:

« هر چند عمری است شمع انحمن حضورش خلوت افروز عالم بی رنگی است، قانون عجر اهنگ بیدل همان مرهون زمزمه تهنیت اوست و رشته ساز انفاس همچنان شکر نوای حقوق تربیت او. به استفاضه انوار خدمتش چه خورشیدنگاهان که لمعه توجه شان بر این شبنم ضعیف نتافت و به استفاده آثار صحبتش چه بزرگانی که نظر التفاتشان این مشت خاک را درنیافت.»

آغاز شاعری

نخستین بار که بیدل اندیشه خود را منظوم کرد، هنوز در دبستان بود. به قول خودش شوق جنون جولانش هنوز در قیدگاه مکتب پای در زنجیر داشت.

در ده سالگی شاعر شد. بیدل در عنصر دوم نوشته است: یکی از کودکان هم سال که در درس و بازی ها با وی انبازی داشت، اکثر اوقات قرنفل زیر زبان می نهاد. روزی این نکهت لطیف از آن غنچه زیبا، فطرت حساس بیدل را که در کودکی نیز عاشق جمال بود، به تحریک در آورد و بدون تأمل این رباعی را منظوم کرد:

یارم هرگاه در سخن آید

بوی عجبش از دهن آید

این بوی قرنفل است یا نکهت گل

یا رایحه مشک ختن می آید

برخی انکار کردند و گفتند که این رباعی سروده کودکی نمی تواند باشد. بیدل تا ده سال اشعار خود را گرد نیاورد. میرزا قلندر نخست کسی بود که او را به این راه تشویق کرد.

بیدل در آغاز رمزی تخلص می کرد ولی به زودی به یمن شعر سعدی : « بیدل از بی نشان چه گوید باز » تخلص بیدل را برگزید.

خلیل الله خلیلی در کتاب فیض قدس آورده است:

مجذوبی که در رانی ساگر توسط میرزا قلندر، بیدل به محضرش رسیده بود و او را بیدل به نام شاه می ستاید و مردی سر وپا برهنه و شوریده و شیدا بود و همیشه به آیین مجذوبان و جنون زدگان با خود صحبت می کرده است، بیدل را به اشاره فهمانده که باید به شاعری گراید و ناله موزون کند. بیدل خود گوید :

« روزی فقیر، سامع کلمات بی رنگی آیاتش بود، تا دریابد که آن خمکده عالم اسرار از چه کیف، مترنّم غلغله جوش است و آن قانون محفل حقیقت به چه آهنگ محرک سلسله خروش. ناگاه بشارت نوای این زمزمه اش دریافت که ای هوش انتظارِ رموز حقایق ! از دبستان اعتبار وجود به حرف و صوتی پراکنده قانع مباش تا ممکن است به عشق موزونی خامه جهدی برتراش.»



بیدل در سال 1133 ق به بیماری محرقه درگذشت و در صحن خانه اش دفن شد. مزارش تا سالها محل گردهمایی سالانه دوستدارانش بود که با آداب و ترتیب خاصی با عنوان عُرس بیدل برگزار می شد.

Share